تبليغاتX
روانشناسی
 
روانشناسی
 
 
 
امروز تولد دخترم حانیه میباشد روزی که امید بخش زندگیم بود خدایا توفیق بده بتوانم در سربلندیش کوشا وموفق باشم
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:22  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 
خدا راشاکرم که در این طلوع صبح پنج شنبه در صحت وسلامت توفیقی حاصل شد بعد یاد خدا به وبلاگم سری بزنم
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 5:44  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 

شواهدی وجود دارد که وسواس در بسیاری از مبتلایان در پی یک رویداد فشارزای روانی آغاز می شود و همین طور شواهدی دال بر اینکه فشارزاهای روانی می توانند به عود این اختلال کمک کنند. نیم تا دوسوم مبتلایان به وسواس یک رویداد زندگی قابل توجه را پیش از شروع اختلال گزارش می دهند، رویدادهایی مانند از دست دادن یکی از عزیزان، بیماری جسمی شدید، مشکلات مالی عمده، طلاق، بارداری، سربازی و ... . در اکثر موارد علایم وسواس – اجبار پیوند مستقیم و واضحی با ماهیت رویداد آسیب زایِ روانیِ تجربه شده دارد. مانند احساس آلودگی و شست و شوی مفرط بدن پس از مورد تجاوز واقع شدن و نگرانی در مورد امنیت و وارسی مکرر درها و پنجره ها پس از اینکه فرد مورد حمله مسلحانه قرار گرفته است. اما گاهی این پیوند آشکار نیست. با مرور یافته های پژوهشی می توان چنین نتیجه گرفت که حداقل در برخی از مبتلایان به وسواس، رابطه آشکار و غیر قابل انکاری میان رویدادهای آسیب زای روانی و شروع وسواس وجود دارد. اما در زندگی بسیاری از افراد مبتلا، هیچ رویداد شاخصی وجود ندارد که بتوان آن را به شروع اختلال ربط داد. با این وجود، نتایج پژوهش های انجام شده نشان می دهند که افراد مبتلا به وسواس به منزله یک گروه بالینی، بیش از جمعیت های عادی با رویدادهای فشارزای زندگی روبرو می شوند.

+برای درمان وسواس داوطلبانه به استقبال ترس بروید.
ميان صفات شخصيتي و ابتلا به علايم وسواس – اجبار از ديرباز مورد بحث بوده و يك موضوع جذاب براي محققان با زمينه هاي نظري متفاوت است. براي اولين بار جانت دسته اي از صفات را توصيف كرد كه معتقد بود با ابتلا به وسواس رابطه دارند. اين دسته صفات ( يا حالت سايكاستني ) شامل احساس كمبود، دودلي و احساس دروني ناكامل بودن است. فرويد ( 1908 ) ابراز داشت كه لجاجت، خست و انضباط كه همه از مولفه هاي منش دهاني هستند، معرف صفاتي مي باشند كه فرد را مستعد نوروز وسواس مي نمايد. اين مفهوم سازي هاي اوليه در خصوص آسيب پذيري شخصيتي به شكل گيري نظريه و تحقيقات تجربي در خصوص رابطه شخصيت و وسواس انجاميده است.
بر اساس راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی انجمن روانپزشکی آمریکا DSM-IV-TR و گزارش سازمان بهداشت جهاني  WHO  وسواس چهارمین اختلال فلج کننده روانی و دهمین شرایطی است که فرد را به سوی معلولیت سوق می دهد.
كنترل ذهني ناكارآمد در وسواس خصيصه اصلي اين اختلال است. افراد مبتلا به وسواس به شدت مي كوشند تا براي پيشگيري از ورود افكار وسواسي يا حذف آن از آگاهي هشيار، كنترل و حتي كنترل بسيار اندك ذهن خود را به دست گيرند. افراد مبتلا به وسواس كه به دام افكار ناراحت كننده مكرري در زمينه خشونت، بيماري، شك و امثال آن گرفتار شده اند، ممكن است بيشتر روز خود را صرف مبارزه ناموفق با وسواس ها نمايند. اين نقص آشكار در كنترل ذهني بيشتر در مورد برخي انواع خاص محتواهاي فكري روي مي دهد كه با علايق و ارزش هاي شخصي فرد، ناسازگار هستند. گفته مي شود كه اين نقيصه در كنترل افكار ممكن است تا حدي ناشي از اتكا بيشتر به راهبردهاي كنترل ذهني ناكارآمد باشد. برخي روش هايي كه افراد براي رها شدن از دست افكار مزاحم خود به كار مي برند عبارتند از: واكنش نشان ندادن doing nothing ، اطمينان دهي به خود self reassurance ، خودگويي منطقي rational self talk ، جايگزين كردن يك فكر به جاي فكر ديگر، تحليل يا تفكر در مورد فكر مورد نظر، اطمينان جويي seeking reassurance ، انجام يك عمل ذهني يا عيني براي از بين بردن فكر، انجام يك فعاليت منحرف كننده حواس، معطوف كردن حواس به آنچه در اطراف مي گذرد و توقف فكر thought stopping و ... .
در پاسخ به دوستانی که درباره درمان سوال می کنند تنها جواب ممکن این است که برای درمان باید به متخصص ماهر و مجرب مراجعه کرد.
+ نوشته شده توسط ضد وسواس در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 11:51 | یک نظر

فرونشانی فکر اثرات منفی زیر را ایجاد می کند:

۱- به افزايش متناقض فراواني فكر منجر مي شود.

۲- فرد را نسبت به افكار و فرايند فكر بسيار گوش به زنگ مي سازد به نحوي كه راه اندازها و ردّهاي فكر بسيار برجسته مي شوند.

۳- مواجهه با فكر را خاتمه مي دهد و در نتيجه از يادگيري جديد در مورد اهميت آن پيشگيري مي نمايد.

۴- رخداد مجدد و چاره ناپذير فكر طي فرونشاني، ارزيابي منفي معني فكر را افزايش مي دهد. افزايش فراواني و ارزيابي منفي، خلق منفي تري را ايجاد مي كند كه افكار و ارزيابي هاي منفي را دسترس پذيرتر مي سازد و اين خود انگيزش فرد براي كنترل افكار را بيشتر مي سازد.

+ در پست هاي پيشين گفتيم كه فرونشاني فكر يعني كنار گذاشتن تعمدي و هشيارانه فكر از كانون توجه كه با سركوبي متفاوت است، زيرا سركوبي نوعي فراموش كردن غير تعمدي و ناهشيارانه است. و گفتيم فرونشاني فكر از ديدگاه برخي نظريه پردازان عامل تداوم تفكر وسواسي است. پژوهشگران عموما تبيين وگنر (1989) در مورد اثر متناقض فرونشاني را به عنوان عامل تداومِ اختلالات خلقي و اضطرابي اقتباس كرده اند. در حال حاضر فرونشاني فكر در اختلالات باليني مختلف موثر قلمداد مي شود، به ويژه اختلالاتي كه مشخصه آن ها رخداد مستمر افكار ناخواسته است. وگنر و زاناكاس (1994) استدلال مي كنند كه تمايل مزمن و فراگير به فرونشاني افكار مي تواند عامل خطرساز براي آسيب هاي رواني باشد. به گفته آنان فرونشاني مزمن فكر باعث بروز علايم وسواس، افسردگي و اضطراب مي گردد.
+كامل گرايي  به اين صورت تعريف مي شود: باور به اين كه براي هر مشكلي يك راه حل كامل  وجود دارد، باور به اين كه انجام امور به صورت كامل   ممكن و ضروري است و باور به اين كه حتي اشتباهات جزيي پيامدهاي وخيمي به همراه دارد. از ابتداي قرن بيستم كامل گرايي به تجربه اضطراب و اختلالات اضطرابي، به ويژه اختلال وسواس – اجبار ربط داده شد. اختلال وسواس – اجبار با ناتواني براي تحمل اشتباه يا ناكامي مربوط است. روان كاوان نيز به هنگام توصيف و توجيه نظري وسواس بر انديشه كامل گرايي تاكيد كرده اند. جونز هسته اصلي وسواس را سماجت بيمارگون بر ضرورت مطلقِ انجام امور به طريق" كاملا درست "  مي داند.

دانشمندان  فرض مي كنند كه رفتارهاي آييني مبتلايان به وسواس  فقط به خاطر اثرشان بر كاهش بلافاصله ناراحتي ادامه نمي يابند،  بلكه همچنين تا حدي نياز به قطعيت، قبل از خاتمه فعاليت را برآورده مي سازند.  حمايت از اين ديدگاه از مطالعاتي برمي خيزد كه نشان مي دهند  آزمودني هاي مبتلا به وسواسي در مقايسه با ساير گروه ها محتاط ترند، وقت بيشتري صرف طبقه بندي اشياء مي كنند و به دفعات بيشتري درخواست تكرار اطلاعات را دارند. مبتلايان به وسواس افرادي هستند به شدت مردد و به سختي تصميم گيري مي كنند.  آنان نسبت به صحت تصميمات خود نيز ترديد بيشتري دارند. كارگروه شناخت هاي وسواس – اجبار فرض مي كند كه مشكلات تصميم گيري ممكن است از باورهاي مربوط به نياز به قطعيت برخيزد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 3:7  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 
خصوصیات پسرا ودخترای ایرونی :

یه دختر اگه با دوست پسرشون بهم بزنه دیگه با کسی دوست نمیشه ولی پسره اگه با دوست دخترش بهم بزنه با سه چهارتای دیگه دوست میشه .

یه دختر اگه بخواد هر کاری میتونه بکنه ولی یه پسر حتی اگه بخواد هم نمیتونه .

اگه یه دختر به یه پسر نگاه کنه پسره فکر می کنه خیلی خوشتیپه ولی اگه یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه پسره خیلی بی چشم و رو هستش !

یه دختر همیشه سواری می گیره ولی یه پسر همیشه مجبوره سواری بده !

اگه دخترا دور هم جمع بشن درباره همه چیز حرف می زنن جز پسرا ولی اگه پسرا دور هم جمع بشن درباره هیچی حرف نمی زنن جز دخترا !

دخترا کمتر از پسرا آرایش میکنن موهاشون هم کوتاهتره !

دخترا قبل از ازدواج خوشبخت ترند پسرا بعد از ازدواج !

دخترا زندگی رو در عشق میبینن پسرا در غذا .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:24  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 

زندگی‌کردن  مهارتهایی را می‌طلبد که اندوختن آنها هیچ‌گاه پایانی ندارد و آموختن آنها تنها با زندگی در دنیای واقعی ممکن است. یکی از این مهارتها توان آرامش‌یابی است، یعنی قابلیت بازتولید قوای جسمی و روانی که در طول شبانه روز در برخورد با استرسهای مختلف از مقدار کارائی آنها کاسته می‌شود.

 

 

خلاصه‌ای در باره استرس

 استرس پدیده‌ای خاص زمان ما نیست. استرس که معناهای مختلفی دارد (تنش, فشار, اضطراب, نگرانی و فشار روحی) در واقع به عکس‌العملهایی گفته می‌شود که موجودات زنده هنگام روبرو شدن با تغییراتی که تعادل درونی آنها را برهم می‌زنند همیشه از خود نشان می‌دادند. این عکس‌العملها بسیار متفاوت هستند و بروز بیرونی آنها می‌تواند به شکل ترسیدن و به وحشت افتادن و یا به شکل رفتارهای عصبانیت و خشم ظاهر شود. هنگام استرس قلب تندتند می‌زند، آدم به نفس تنگه می‌افتد، عضلات بدن سخت می‌شوند، انسان احساس گرگرفتگی می‌کند یا بدنش یخ می‌کند، رنگ و روی انسان بشدت سرخ می‌شود و یا بسیار رنگ‌پریده به نظر می‌رسد، احساس گریه می‌کند یا بغض گلویش را می‌گیرد و به گریه می‌افتد، دستپاچه می‌شود، احساس جاری شدن ادرار می‌کند یا مدام باید به توالت برود، دهانش خشک می‌شود، ممکن است در ناحیه شکم احساس درد بکند، حرکات بدنی‌اش حالت خشک پیدا می‌کنند و غیره.  همه این تغییرات به خاطر فعال شدن سیستمی در بدن اتفاق می‌افتد که به آن سیستم استرس می‌گویند و این سیستم بدنبال ترشح هورمون آدرنالین و نورآدرنالین در خون فعال می‌شود.

اگرچه استرس بعنوان یک سیستم واکنش نسبت به چیزهایی که ارگانیسم را تهدید می‌کنند، اولین بار در دهه شصت قرن گذشته میلادی توسط فیزیولوپیست کانادایی بنام هانس سلیه مطرح شد ولی حتی انسانها (و کلا جانداران) همیشه این واکنش را نشان می‌دادند و اساسا هیچ موجود زنده‌ای بدون استرس قادر به ادامه زندگی نبوده و نیست. سیستم استرس در موجودات زنده وظایف ویژه‌ای را بعهده دارد که از مهمترین آنها بالابردن سطح هوشیاری و توجه نسبت به تغییرات است. بدون استرس اساسا هیچ موجودی توان یادگیری ندارد و نمی‌تواند نسبت به تغییرات پیرامون خود واکنش نشان دهد. مثلا بدون سیستم استرس موجود زنده نمی‌تواند در مواجه با خطر مکانیسم حمله و یا فرار را بکار بگیرد.

نه تنها هنگام  برهم خوردن تعادل دنیای بیرون بلکه هنگام بهم خوردن تعادل دنیای درون نیز موجود زنده زنجیره‌ای از واکنشهای مختلفی را که آنها را استرس می‌نامیم نشان می‌دهد. مثلا زمانی که میکروبی وارد بدن می‌شود و بدن برای مقابله با آن در کارکرد طبیعی خود تغییراتی را می‌دهد تا بتواند با آن میکروب مقابله کند (و بعنوان نشانه بیرونی  مثلا تب می‌کند) دچار استرس می‌شود.

استرس‌های کوچک جسمی را هم باید در این راستا دید. چرا وقتی می‌خواهید استراحت کنید چشم خود را می‌بندید و چرا با چشم باز نمی‌شود استراحت کرد؟

برای مثال همانطور که نشسته‌اید حواس خود را متوجه بدن خود کنید و حسهایی را که در تمام اندامتان در جریان است «لمس» کنید. بعد برای دودقیقه چشمان خود را ببندید و اینبار با چشمهای بسته حواس خود را متوجه تمام اندام خود کنید. وقتی دوباره چشمهای خود را باز کردید تغییراتی را در نوع حس خود نسبت به اندام خود حس خواهید کرد. یعنی با بستن چشمها از رسیدن سائقهای نور به مغز جلوگیری کرده‌اید. حالا که دوباره این سائق‌ها از طریق چشمها به مغز می‌رسند تعادل قبلی بهم می‌خورد و چنین احساسی نیز بوجود می‌آید.

اما این نوع استرس خفیف بقدری عادی است که ما بشدت به آن عادت کرده‌ایم. ولی معنای آن برای فعال کردن سیستم استرس  همان است که برای استرس‌های بزرگ.

 اگر استرس را فقط در مورد انسان مد نظر قرار دهیم می‌توان دید که پیش‌آمدهای مختلفی با درجه استرس متفاوت از یکدیگر همواره تعادل درونی انسان را برهم می‌زنند. مثلا  طبق برآوردهای تحقیقات مختلف در تمام دنیا مرگ همسر و یا از دست دادن فردی دلبند از درجه استرس بسیار بالایی برخوردار است (و به درجات خفیفتر وقایعی مانند طلاق، دوری از همسر، آسیب یا بیماری خاص، از دست دادن محل کار، بارداری، مشکلات مالی، تغییر محل زندگی، تغییر عادات غذا و خواب، جشن عید، عروسی، و غیره). معمولا انسان قارد است با این سطح از استرس‌های این چنینی نیز در عرض زمان محدودی به نوعی کنار بیاید و دوباره حالتی از تعادل را در درون خود برقرار کند. برای اینکار نیز هر انسانی از یک سری امکانات روانی، جسمی و فرهنگی برخوردار است که با کمک آنها می‌تواند رفته‌رفته استرس‌های ناشی از این اتفاقات را تغییر دهد. در این موارد اگر فشارهای ناشی از این وقایع در عرض زمان محدودی بر طرف نشوند و فرد نتواند به یک نوع تعادل جدید دست پیدا کند استفاده از کمک تخصصی اجتناب ناپذیر است.

پیش‌آمدهایی نیز وجود دارند که باید حساب آنها از بشدت از  پیش‌آمدهای دیگر جدا کرد و بندرت انسان می‌تواند بار آنرا تحمل و یا اثرات آنرا بدون به خطرافتادن جدی سلامتی خود تغییر دهد، مانند شاهد مرگ یکی از عزیزان بودن، مواجه شدن با خطر جانی، زندانی و شکنجه شدن، مورد تجاوز قراگرفتن و غیره. در این مواقع استرس‌های شدیدی که در اثر این پیش‌آمدها بوجود می‌آیند اثرات زیادی برجای می‌گذارند و سلامتی انسان را بنحو غیرقابل جبرانی به خطر می‌اندازند (که می‌توانند به تراوماهای روانی منجر شوند). این موضوع را می‌توان در این مثال بیشتر توضیح داد: هر کسی که از بلندی یک متری پایین بپرد حداقل قدری  پاهایش درد می‌گیرند. اگر از بلندی دو متری پایین بپرد درد بیشتری را تجربه می‌کند و زمانی را لازم دارد تا دوباره به حالت بدون درد برگردد. ولی اگر از چهارمتری و ده‌متری پایین بپرد فقط درد نحواهد داشت بلکه پپاهایش صدمه دیده و می‌شکنند.

 

استرس روانی حاصل واکنش درونی فرد است در روبرو شدن با پیش‌آمدها

استرس آن پیش‌آمدی نیست که در بیرون اتفاق می‌افتد. برای اینکه یک پیش‌آمد تبدیل به استرس روانی بشود فاکتورهای دیگری را هم لازم دارد. میزان وجود این فاکتورها همچنین تعیین می‌کنند که حد و اندازه آن استرس چقدر باشد.

یکی از مهمترین فاکتورها نوع تلقی فرد از قابل کنترل بودن و یا غیر قابل کنترل بودن آن پیش‌آمد است.

فرد اول: هفته دیگر امتحان دارم. تا به امروز هیچ کاری برای آن نکردم و در این مدت باقی‌مانده هم کاری نمی‌توانم بکنم.

فرد دوم: هفته دیگر امتحان دارم. تا به امروز هیچ کاری برای آن نکردم. باید از این هفته به بهترین نحو استفاده کنم.

دومین فاکتور تعیین‌کننده برخوردار بودن از مهارتهای کارآمد و اعتماد فرد به آن مهارتها برای روبرو شدن با پیش‌آمدها است.

فرد اول: ممکن نیست در امتحان موفق بشوم و زندگی آینده‌ام دیگر خراب شده‌است.

فرد دوم: وقتم بسیار کم است. باید زمانی را که دارم تقسیم کنم، مطالب اساسی را از مطالب متفرقه سوا کنم، آنها را بخش بخش کنم و در هر نوبت بخشی از مطالبی را که برای امتحان لازم دارم بخوانم و در انتها نیز آنچه را که یاد گرفته‌ام یکبار مرور کنم.

هر کدام از این دو فاکتور تعیین می‌کنند که فرد با آن پیش‌آمد چگونه روبرو شود و اساسا چه حدی از استرس را تجربه کند. مشخص است که شدت استرس برای فرد دوم بسیار کمتر خواهد بود، زیرا این پیش‌آمد برای این فرد غیر قابل کنترل نیست. طبیعی است که نتیجه‌ای که فرد از این راه کسب می‌کند بر نوع عکس‌العمل وی در مواقع مشابه بعدی تاثیر جدی خواهند گذارد.

در اینجا اساسا موضوع مثبت دیدن چیزها مطرح نیست. هیچ فردی که در روبرو شدن با پیشامدها مانند فرد اول در مثال بالا عکس‌العمل نشان می‌دهد را  نمی‌توان با گفتن این پند عامیانه تغییر داد که «چیزها را مثبت ببین همه چیز بهتر می‌شود». اگر چیزی بعنوان مثبت دیدن و منفی دیدن معنا داشته‌باشد هم نمی‌توان آنرا با پند و اندرز بوجود آورد. موضوع اساسی در این راه نوع تجربه‌های تاکنونی فرد در زندگی اوست. یعنی تاکنون به چه شکلی این پیش‌آمدها و خود را تجربه کرده‌است. اگر فرد منفی‌بین تغییر می‌کند به این دلیل است که امکان تجربه‌های دیگری را پیدا کرده‌است و اگر فرد مثبت‌بین به فردی منفی‌باف تبدیل می‌شود نیز به حکم تجربه‌هایی متفاوتی است که شروع به انجام آنها کرده‌است. می‌توان راه و شرایط تجربه کردن چیزها را به نوعی تغییر داد (که همراه با آنکار فرد در این راه رفته‌رفته تغییر می‌کند) ولی هرگز نمی‌توان با خیال مثبت‌بین شدن  انتظار تغییری را داشت.

 

تمرین‌های آرامش‌یابی

در دنیای مدرن سرعت تغییر چیزها شدید شده‌است و انسان در عرض زمان کوتاهی در معرض تغییرات مختلف قرار دارد: تنوع شدید دیدنیها، شنیدنیها و ... در این حال زمان کمتری برای بودن با خود و تجربه هوشیار لحظه‌های زندگی باقی می‌ماند. در این حال هر کسی نیاز به رابطه بیشتر با خود  دارد. البته این نیاز نیز چیز تازه‌ای نیست و در بسیاری از فرهنگ‌ها از زمانهای بسیار دور راههایی برای این نوع «با خودخلوت‌کردنها»  بوجود آمده‌اند (مثل مدیتاتسیون و یا ذن در بودیسم که نشاندهنده وجود این نیاز در گذشته هستند) . آرامش‌یابی نقطه مقابل فشار است و این دو، دو کفه یک ترازو را می‌سازند. همانطوری که هیچ آدم زنده‌ای نمی‌تواند دائم در  معرض فشار باشد و از آن صدمه نبیند، هیچ کس نیز نمی‌تواند دائم در آرامش بسر ببرد و سالم باشد. موضوع اساسی در این میان تعادلی است که باید هر زمان بین این دو کفه ترازو برقرار شود تا اگر فشار زیاد شد قابل کنترل باشد و در عین حال آرامش نیز آنقدر زیاد نشود که انسان به خلسه فرو برود.

 

دو شیوه‌ آرامش‌یابی (تمرینات آتوگین و تمدد عضلات) که در این سایت معرفی شده‌اند را می‌توان نوع سازمانداده‌شده و تکامل‌داده‌شده روش‌هایی دانست که تاکنون نیز در فرهنگهای مختلف (بخصوص فرهنگ‌های شرق) وجود داشته‌اند. این شیوه‌ها که ابتدا برای کارهای درمانی در غرب درست شده‌اند رفته‌رفته در زمینه‌های غیر درمانی نیز رشد وسیعی  یافته‌اند و با تغییراتی که در آنها بوجود آمده می‌توان از آنها برای آرامش‌یابی و بعضا پیش‌گیری اختلالات روانی و جسمی استفاده کرد.

طبیعی است تمرینهایی که در اینجا معرفی شده‌اند از نوعی که در کارهای بالینی در روان‌درمانی بکار می‌روند متفاوت هستند. مهمترین تفاوت آنها در این است که این تکنیک‌ها در  روان‌درمانی در چهارچوب یک برنامه درمانی (ترکیبی از شیوه‌ها و تکنیکهای دیگر برای مشکلات خاص فرد مراجعه‌کننده) اجرا می‌شوند و مثلا از آنها برای آماده‌سازی فرد برای ازبین بردن ترس، اضطراب، افسردگی و اختلال‌های روان‌تنی استفاده می‌شود. نقش اصلی این شیوه‌ها در روان‌درمانی این است که در مدتی کوتاه سطح هیجانها و احساسات مزاحم را کم کرد تا مراجعه‌کننده توسط کنترلی که بر هیجان‌های خود پیدا می‌کند آماده بکارگیری اقدامات درمانی دیگر برای فارق شدن بر مشکلاتش بشود؛ طبیعی است که برای اینکار باید به متخصص روان‌درمانی مراجعه کرد و تمام تمرینهایی که در بازار ارائه می‌شوند جنبه عمومی دارند.

این تمرین‌ها در کل امکانات مختلفی را برای در کنترل قراردادن حالات روانی و جسمی فراهم می‌آورند و فرد با آموختن آنها می‌تواند در مواقع لازم کنترل‌های سالم خود را بر حالات خود اعمال کند. علاوه بر اینها توسط این تمرینات قدرت تمرکز نیز افزایش می‌یابد و فرد با کسب توان تشخیص چیزهای مهم از چیزهای کمتر مهم قادر می‌شود تا نیروی خود  را بر چیزهای مهم متمرکز کند و بارآوری خود را در آن کارها بیشتر کند.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:8  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 

مادر و پدرها معتقدند که همیشه بهترین چیزها را برای بچه‌ها می‌خواهند. و با این وجود همیشه با آنها مشکل دارند. ...

تعلیم و تربیت سالم یک علم است. این علم را باید مناسب با رشد بچه ها آموخت و هر روز باید آموخته‌ها را صیقل داد  تا بتوان یاور خوبی برای بچه ها بود. ...

اگر فقط آدم بزرگ باشی راه به جایی نخواهی برد... آدم بزرگ بچه‌ای است که بزرگ شده چون  روزهای تولد بیشتری را پشت سر گذارده‌است. زنده بودن یک غریضه است. در این غریضه همه جانداران سهیمند. برای رشد کردن باید زندگی کرد. فقط زنده بودن کافی نیست. برای زندگی کردن باید هنر زندگی را آموخت. شناخت واقعی چیزها، آماده تغییر بودن و پناهنده سنت نشدن اولین قدم در راه یادگرفتن هنر زندگی است. ...

 

 

 

«اگر آدم چیزی را بخواهد که هرگز آنرا بدست نیاورده است, باید کارهایی بکند که هرگز  نکرده است.»

 

 

 

بچه ها می آموزند آن طوری باشند که زندگی می کنند

بچه ها ...

وقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می‌کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند.

وقتی با خشونت زندگی می‌کنند می آموزند که جنگجو باشند.

وقتی با ترس زندگی می‌کنند می آموزند که بُزدل باشند.

وقتی با ترحم زندگی می‌کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند.

وقتی با تمسخُر زندگی می‌کنند می آموزند که خجالتی باشند.

وقتی با حسادت زندگی می‌کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند.

اما ...

اگر با شکیبایی زندگی کنند بردباری را می آموزند.

اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند.

اگر با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی را می آموزند.

اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند.

اگر با توافق زتدگی کنند دوست داشتن خود را می آموزند.

اگر با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را می آموزند.

اگر با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند.

اگر با انصاف زندگی کنند دفاع از حقوق را می آموزند.

اگر با اطمینان زندگی کنند اعتماد به خود و اعتماد به دیگران را می آموزند.

اگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را می آموزند.

بچه شما چطور زندگی می کند و چه می‌آموزد؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:5  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 

 

ترس یکی از احساسات پایه‌ای انسان است و معمولا ما زمانی این احساس را داریم که چیزی در درون و یا بیرون از ما در جریان است و این احساس در ما

بوجود می‌آید. خیلی از انسانها از داشتن احساس ترس شرم دارند و فکر می‌کنند آدم قوی نباید بترسد. از کودکی نیز به بچه می‌گویند قوی باش و نترس و هر کسی را که می‌ترسد نابالغ می‌خوانند. ولی حقیقت این است که ترس یکی از بهترین دوستان انسان است. ترس یک پیغام دهنده است؛  ترس احساسی است که انسان را از خطر آگاه می‌کند و به این معنا ترس احساسی است که وظیفه حفظ سلامتی را بعهده دارد. بدون وجود احساس ترس دیگر کسی از خطر پریدن از ساختمانی بلند آگاه نبود و یا بدون احساس ترس هیچ جانداری از جلوی ماری که آماده نیش زدن است فرار نمی کرد...  بنابراین نقش طبیعی احساس ترس آگاه ساختن و حفاظت موجود زنده است.

ولی هراس و اضطراب با ترس فرق دارند. اگر انسان با دیدن شیری درنده بترسد و فرار کند،  به وی حق می‌دهیم که آنطور عمل کند. چراکه هم موضوع ترس ساز (شیر) وجود دارد و هم اینکه با این ترس انسان آماده پاسخ دادن به خطر می‌شود (مثلا فرار). ولی اگر کسی  همیشه یک نوع احساس ترسی را داشته باشد که  برای آن دلیلی واقعی وجود نداشته باشد،  می گوییم که وی دچار هراس و اضطراب است. تشخیص هراس و اضطراب همیشه به ساده گی مثال شیر نیست. انسانهایی که مبتلا به هراس و اضطراب هستند معمولا از علت واقعی ترس خود خبر ندارند ولی وجود ترس خود را به چیزهای مختلف نسبت می دهند. مثلا دانش آموزی را در نظر بگیرید که هر وقت امتحان دارد شب خوابش نمی برد. اسهال می گیرد. دلش درد می گیرد. احساس سرگیجه می کند وغیره. آیا درست است که بگوییم وی از امتحان می ترسد؟ خیر. چیزی که وی از آن می‌ترسد و چیزی که باعث می‌شود وی از امتحان بترسد نکته دیگری است. برای مثال اینکه می‌خواهد و باید بهترین باشد (شاید مادر و پدرش هم این  را در وی تقویت کنند)  و این نکته در دلش ترس درست می‌کند که نکند موفق نشود. وقتی احساس ترس را لمس می کند روانش احساس خطر می کند و وظیفه روانش این است که وی را از خطر دور کند. بنابراین عکس العمل های جسمی وی طوری ظاهر می‌شوند که هم خود وی  و هم دیگران به این می‌رسند که شاید بیمار است، چون  اسهال دارد، سردرد و شکم درد دارد و ...

هر آدمی موقع امتحان دلواپسی دارد و اصولا این دلواپسی باعث می‌شود که برای امتحان خودش را آماده کند. ولی در مورد دانش آموزی که از امتحان هراس دارد وضع بصورت دیگری پیش می‌رود. چون بیمار است پس در سر جلسه حاضر نمی‌شود و چون لازم نیست امتحان بدهد دلواپسی‌اش در آن لحظه فروکش می کند و روان وی بطور ناآگاه می‌آموزد: برای دوری از دلواپسی مریض بشو. وقتی این حالت بوجود آمد دایره ترس کامل می‌شود و از آن ببعد هر وقت امتحان دارد همان نشانه‌ها در روان و جسمش ظاهر می‌شوند.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:58  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 
هر کس مطلب مرا بیاموزد مرا بنده خویش گردانیده است(پیامبر گرامی)

ضمن تشکر از استاد گرامی دکتر ابراهیمی که در زمینه تحقیق ومطالب به روز مشوق بنده و همسرم بودند امیدوارم در هر کجا هستند خداود یارو یاورشان باارزوی موفقیت وسلامتی برای ایشان وخانواده گرامیشان

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:53  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 
از همه دوستانی که مطا لبی در زمینه روانشناسی دارند خواهشمند است جهت استفاده همگانی برای ماارسال فرمایند
 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:33  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 

نظریه ویژگی‌های شخصیت  

 

نظریه ویژگی‌های شخصیت یکی از مهم‌ترین محدوده‌های نظری در مطالعه شخصیت است. براساس این نظریه، شخصیت افراد از خصوصیات وصفات گسترده‌ای ترکیب یافته است. برای مثال، در نظر بگیرید که خودتان چگونه شخصیت یک دوست نزدیکتان را توصیف می‌کنید. به احتمال زیاد، از تعدادی از ویژگی‌های او مانند اجتماعی بودن، مهربانی و خونسردی نام می‌برید. منظور از «ویژگی» یک خصوصیت نسبتاً پایدار است که باعث می‌شود افراد به شیوه‌های خاصی رفتار کنند.  

 

  

 

 

 

نظریه ویژگی‌های شخصیت بر خلاف سایر نظریه‌های شخصیت مانند نظریه‌های روانکاوانه و انسان گرایانه، بر تفاوت‌های بین افراد تمرکز دارد. ترکیب و تعامل ویژگی‌های مختلف است که شخصیت یک فرد را تشکیل می‌دهد و این برای هر شخص، یگانه و منحصر به فرد است. نظریه ویژگی‌های شخصیت بر تعیین و اندازه‌گیری این خصوصیات فردی شخصیت تمرکز دارد.   

 

نظریه گوردون آلپورت  

 در سال 1936، گوردون آلپورت، روان‌شناس، متوجه شد که تنها در یک فرهنگ لغات انگلیسی، بیش از 4000 واژه برای توصیف ویژگی‌های مختلف شخصیت وجود دارد. او این ویژگی‌ها را در سه سطح رده‌بندی نمود:  

  • ویژگی‌های اصلی: ویژگی‌هایی که بر کلّ زندگی فرد غالب است، تا جایی که آن شخص معمولاً به خاطر این ویژگی‌ها شناخته می‌شود. در واقع، شنیدن نام فرد، این ویژگی‌ها را به ذهن شنونده متبادر می‌‌کند. برای درک بهتر این موضوع، عبارت‌هایی نظیر فرویدی، ماکیاولی، دون‌ژوان، مسیح‌گونه و ... را در نظر آورید. به نظر آلپورت، ویژگی‌های اصلی نادرند و در طول زندگی ساخته می‌شوند.
  • ویژگی‌های مرکزی: خصیصه‌های عمومی که پایه‌های اصلی شخصیت را شکل می‌دهند. این ویژگی‌های مرکزی، هر چند به نفوذ و اقتدار ویژگی‌های اصلی نیستند، امّا خصیصه‌های عمده‌ای هستند که ممکن است برای توصیف یک فرد دیگر به کار آیند. عبارت‌هایی چون هوشمند، امین، کمرو و مضطرب نمونه‌هایی از ویژگی‌های مرکزی هستند .
  • ویژگی‌های ثانویه: ویژگی‌هایی که گاهی به نگرش‌ها یا اولویت‌ها مربوطند و غالباً تنها در وضعیت‌های خاص یا تحت شرایط خاص پدیدار می‌شوند. به عنوان نمونه می‌توان به مضطرب شدن به هنگام صحبت در میان جمع یا بی‌صبری در هنگام انتظار در صف اشاره کرد.

پرسشنامه 16 عامل شخصیت ریموند کاتل  

 ریموند کاتل، یکی از نظریه‌پردازان ویژگی‌های شخصیت، تعداد ویژگی‌های اصلی شخصیت را از بیش از 4000 مورد که در لیست اولیه آلپورت وجود داشت به 171 مورد تقلیل داد. او این کار را عمدتاً از طریق حذف ویژگی‌های غیرمتداول و ترکیب خصوصیات مشترک انجام داد. کاتل سپس نمونه بزرگی از افراد را برای این 171 ویژگی مختلف مورد ارزیابی قرار داد. وی آنگاه با استفاده از یک روش آماری به نام «تحلیل عوامل» ، ویژگی‌های نزدیک به هم را معین کرد و سرانجام لیست خود را به تنها 16 ویژگی شخصیت کاهش داد. به گفته کاتل، این 16 ویژگی، منبع و منشاء شخصیت تمام انسان‌ها می‌باشند. او همچنین یکی از پرکاربردترین آزمون‌های ارزیابی شخصیت به نام پرسشنامه 16 عامل شخصیت (16PF) را طراحی کرد.  

 

 

سه بعد شخصیت آیزنک  

 


1. درون‌گرایی/برون‌گرایی:  


درون‌گرایی مستلزم جهت‌دهی توجه و تمرکز بر روی تجربیات درونی است در حالی که برون‌گرایی به تمرکز و توجه بر سایر مردم و محیط ارتباط دارد. بنابراین، یک فرد درون‌گرا معمولاً فردی ساکت و خوددار است و یک فرد برون‌گرا بیشتر خونگرم و اجتماعی.   


2. تهییج‌پذیری/پایداری هیجانی:  


این بعد از نظریه ویژگی‌های شخصیت آیزنک به دمدمی مزاجی در مقابل خونسردی و آرامی مربوط است. فرد تهییج‌پذیر، زود ناراحت یاهیجان‌زده می‌شود در حالی که منظور از پایداری هیجانی یعنی از نظر هیجانی، ثابت و یکنواخت باقی ماندن.  

 


3. روان‌پریشی‌گرایی:  


آیزنک بعداً پس از مطالعه افرادی که از بیماری روانی رنج می‌بردند، بعد دیگری از شخصیت را به نظریه خود افزود. او این بعد را روان‌پریشی‌گرایی نامید. کسانی که این ویژگی در آن‌ها برجسته است در برخورد با واقعیت‌ها مشکل دارند و معمولاً جامعه‌ستیز، مخالف، غیرهمدل و عوام فریب هستند.  

 

نظریه پنج عامل شخصیت نظریه‌های کاتل و آیزنک موضوع پژوهش‌های بسیاری قرار گرفته است و برخی از نظریه‌پردازان عقیده دارند که کاتل بر روی تعداد زیادی ویژگی تمرکز کرده است و آیزنک بر روی تعداد کمی. در نتیجه، یک نظریه جدید ویژگی‌های شخصیت به نام نظریه پنج عامل شکل گرفت. این مدل پنج عامل شخصیت نشانگر پنج ویژگی اصلی است که در تعامل با یکدیگر، شخصیت انسان را شکل می‌دهند. با وجودی که پژوهشگران غالباً با یکدیگر بر روی نامگذاری دقیق این ابعاداختلاف نظر دارند امّا نام‌های زیر بیشتر متداول است:

  • برون‌گرایی
  • خوشایندی (مقبولیت)
  • وظیفه‌شناسی (وجدان)
  • تهییج‌پذیری
  • آزاداندیشی 
  •  

ارزیابی نظریه ویژگی‌های شخصیت   


با وجودی که اغلب روان‌شناسان قبول دارند که می‌توان مردم را بر حسب ویژگی‌های شخصیتی‌شان توصیف کرد امّا نظریه‌پردازان همچنان به بحث در مورد تعداد ویژگی‌های اصلی سازنده شخصیت انسان ادامه می‌دهند. در حالی که نظریه ویژگی‌های شخصیت دارای واقع‌بینی‌هایی است که برخی دیگر از نظریه‌های شخصیت (مانند نظریه روانکاوانه شخصیت فروید) فاقد آن هستند، امّا دارای نقاط ضعفی نیز هست. برخی از متداول‌ترین انتقاداتی که به نظریه ویژگی‌های شخصیت می‌شود بر این واقعیت تمرکز دارد که ویژگی‌ها غالباً پیش‌بین‌های ضعیفی برای رفتار هستند. مثلاً در حالی که یک فرد ممکن است امتیاز بالایی در ارزیابی یک ویژگی خاص به دست آورد امّا او شاید همیشه و تحت هر شرایط، به همان شیوه رفتار نکند. مشکل دیگر این است که نظریه ویژگی‌های شخصیت مشخص نمی‌سازد که چگونه و چرا تفاوت‌های شخصیتی افراد شکل می‌گیرد یا پدید می‌آی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:23  توسط ذوالفقار سلیمانی  | 
 
  بالا